
لحظه سال تحویل در اردوگاه شهدای تخریب.

محمد زاده از رزمندگان تخریب دعای تحویل سال نو را میخواند

سفره هفت سین بچه های تخریب چی.

1 فروردین
آغازعملیات فتح المبین با رمز «یازهرا(س)» درمحدوده شمال خوزستان(منطقه غرب شوش و دزفول و غرب رودخانه کرخه-1361ش
3فروردین
دفع پاتک سنگین دشمن در منطقه دشت عباس-1361ش
4فروردین
آزاد سازی قله سوق الجیشی تته در محور مریوان به فرماندهی حاج احمد متوسلیان-1360ش
شهادت جمعی از رزمندگان براثر بمباران شیمیایی در منطقه شاخ شمیران
5فروردین
بمباران و موشک باران شهر های اراک،اصفهان ،همدان،قزوین،سنندج ،خرم آباد،کاشان و سلماس-1364ش
6فروردین
آغاز مرحله پایانی عملیات فتح المبین-1361ش
عملیات بیت المقدس4 در منطقه دربندیخان واقع در استان سلیمانیه عراق-1367ش
دیدار رزمندگان با امام خمینی پس از عملیات کربلای5-1366ش
7 فروردین
تأکید صدام حسین بر حمایت از مبارزه اقلیت های قومی ایران برضد جمهوری اسلامی ایران تارسیدن به حق خود-1359ش
تقاضای آتش بس صدام به دنبال عملیات پیروزمندانه فتح المبین-1361ش
8 فروردین
آغاز عملیات کربلای8 بارمز مقدس یاصاحب الزمان در منطقه شلمچه-1366ش
کشف پیکر120شهید درمنطقه فکه-1371ش
12 فروردین
اعلام آمادگی صدام برای جنگ با جمهوری اسلامی ایران-1359ش
13 فروردین
یک روز پس از برقراری نظام جمهوری اسلامی ایران، نیروی هوایی عراق برای نختین بار به گمرک بهرام آباد(مهران) حمله کرد،از این حمله تایورش سراسری 31 شهریور59،عراق636مرتبه از طریق زمین و هوا و دریا به خاک جمهوری اسلامی ایران هجوم آورد-1358ش
14 فروردین
نخستین تجاوز زمینی عراق به منطقه خسرو آباد غرب کشور-1358ش
دفع پاتک ارتش عراق در شاخ شمیران-1367ش
15 فروردین
آغاز عملیات حضرت مهدی(عج)درمحورکرخه-دزفول-1360ش
18 فروردین
آغاز عملیات 5 روزه کربلای8 درجنوب منطقه شلمچه،کانال ماهی و شرق بصره-1366ش
همزمان باقطع رابطه آمریکا و ایران،صدام حسین خواهان واگذاری جزایر تنب بزرگ و کوچک و ابو موسی به عراق شد-1359ش
20 فروردین
آغاز عملیات کربلای 9 در قصرشیرین کرمانشاه-1366ش
آغاز عملیات والفجر1 درشمال غربی فکه با رمز« یاالله، یاالله، یاالله » -1362ش
قطع رابطه سیاسی ایران و امریکا -1359ش
22 فروردین
آغاز عملیات بیت المقدس5 – 1367ش
25 فروردین
آغاز عملیات مشترک ارتش و سپاه درمحور شوش-1360ش
آغاز عملیات نامنظم فتح5 درشمال سلیمانیه عراق-1366ش
آغاز عملیات نصر1 درمنطقه عمومی سلیمانیه و غرب بانه در داخل خاک عراق-1366ش
آغاز عملیات کربلای10در منطقه عمومی سلیمانیه-1366ش
26 فروردین
آغاز عملیات بیت المقدس6 با رمز یا امیرالمومنین(ع) درمحورسلیمانیه-1367ش
اعلام آمادگی وزارت امورخارجه آمریکا برای ازسرگیری روابط رسمی سیاسی این کشور باعراق-1361ش
30 فروردین
پنجمین مسافرت بدون نتیجه هیئت صلح سازمان کنفرانس اسلامی به تهران و بغداد-1361 ش
آغاز عملیات کربلای 10 با رمز یاصاحب الزمان (عج)ادرکنی درمنطقه عمومی ماووت عراق-1366ش
31 فروردین
دفع پاتک دشمن در منطقه فاو








پیوند آسمانی یک زوج جوان درشب ولادت با سعادت حضرت امام حسن عسکری (ع) در کنار مزار شهدای گمنام دانشگاه فردوسی مشهد برگزار شد.
این زوج جوان که از دین پژوهان حوزه علوم اسلامی دانشگاهیان دانشگاه فردوسی مشهد (حوزه شهید بهشتی ) می باشند فضای روحانی و مقدس مزار شهدای گمنام دانشگاه را برای آغاز زندگی خود انتخاب نمودند تا ضمن پیوند عقد آسمانی ، با آرمانهای مقدس شهدا که احیاگر ارزشهای ناب اسلامی هستند ، تجدید پیمان نمایند.
این مراسم با حضور خانواده های این زوج جوان ، دکتر سید موسوی مدیر دفتر ریاست و روابط عمومی دانشگاه ، حجه الاسلام و المسلمین صالحی رئیس نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاه ، حجه الاسلام و المسلمین صادقی رئیس حوزه شهید بهشتی دانشگاه ، حجه الاسلام و المسلمین احمدزاده معاون فرهنگی نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاه فردوسی مشهد انجام شد.

..
زندگینامه
شهید «حسین خرازی»، در سال 1336ه.ش در خانوادهای مذهبی و متدین در شهر اصفهان متولد شد. تحصیلات ابتدایی و راهنمایی و دبیرستان را در همان شهر، در فضایی مذهبی، پشت سر گذاشت و پس از اخذ دیپلم، در آستانه سال 1355به سربازی رفت. پس از پیروزی انقلاب اسلامی، با عضویت در کمیته دفاع شهری اصفهان و درگیری با ضد انقلاب منطقه، نقش فعال و تعیین کنندهای ایفا نمود.
در اواسط بهمن ماه سال 1358، به مناطق درگیری با ضد انقلاب در کردستان رفت و به همراه گردان ضربت، به مبارزه با توطئههای نیروهای چپ و ضد انقلاب پرداخت. مقصد بعدی حسین، خوزستان بود. هنوز روزهای آغازین جنگ بود که حسین به همراه 50 تن از یارانش عازم این خطه شد و در نیمه دوم بهمن ماه سال 59، فرمانده جبهه دارخوین را به عهده گرفت.
در سال نخست جنگ، جبهه دارخوین، به کلاس درس مجاهدت و خودسازی تبدیل شد و عملیات «فرمانده کل قوا» در این جبهه با موفقیت به انجام رسید. در همین منطقه، هسته اصلی «تیپ 14 امام حسین(ع)» شکل گرفت که بعدها ثمرات مهمی برای کشور به ارمغان آورد.
عملیات «خیبر»، نبردی بود در منطقه «طلائیه» که «حاج حسین» دست راست خود را در جریان آن تقدیم آرمانهایش کرد و سرانجامِ حیات سراسر عاشقانه او در عملیات تکمیلی کربلای پنج، به تاریخ هفتم اسفند ماه 1365، رقم خورد.
خاطرات:
جرم، برپایی جلسه قرآن
حسین سرباز شده بود و برده بودنش قوچان. چند وقتی بود ازش بیخبر بودیم. یک روز بلند شدم رفتم سری بهش بزنم و احوالی بگیرم. وقتی رسیدم به پادگان، از دژبان جلوی در پرسیدم: حسین خرازی را کجا میشه پیدا کرد؟
گفت: حسین الان تو مسجده!
راه را ازش پرسیدم و رفتم طرف مسجد. وارد مسجد که شدم، دیدم چند سرباز را جمع کرده دور خودش و با هم قرآن میخوانند. حال و احوال کردیم و من نشستم کناری تا جلسه تمام شود. هنوز مدت زیادی نگذشته بود که یکدفعه سرهنگی با غیظ آمد داخل مسجد و سر بچهها فریاد زد که: شماها این ساعت روز اینجا چه کار میکنید؟ کارتان به جایی رسیده که تو پادگان جلسه راه انداختین؟

حسین خیلی آرام و متین بلند شد و رفت جلو. گفت: جلسه نیست جناب سرهنگ؛ داریم قرآن میخوانیم!
حرفش را آنقدر راحت زد که من لذت بردم. سرهنگ اما گوشش به حرف او نبود. یک گام به طرفش برداشت و سیلی محکمی را نواخت توی گوشش. گفت: فردا خودتو معرفی میکنی به ستاد!
همین مسأله باعث شد که فرستادندش به ظفار در عمان؛ جوری که ما گاه تا شش ماه ازش بیخبر میماندیم.
رعایت حق مردم
مانور تمام شده بود و برگشته بودیم به مقر. حالا نشسته بودیم دور هم و میخواستیم ضعفها و قوتها را بررسی کنیم. شروع جلسه که اعلام شد، حسین «بسم الله» را گفت و گفت: قبل از هر چیز باید بگم در بخش کوچکی از زمینهایی که در آنها مانور برگزار شد، گندم دیم کاشته شده بود. این گندمزار در طول مانور، آسیب دید. یک نفر باید بره خسارت وارده را برآورد کنه و بعد صاحبش را پیدا کنه تا خسارتش را پرداخت کنیم!
جنگ را فراموش نکنی
حسین تصمیم گرفت سر و سامانی به زندگیاش بدهد و به سنت پیامبرش عمل کند. آمد سراغ مادر من که برایش به اصطلاح آستین بالا بزند. با شوخی به مادرم گفت: من پنجاه هزار تومان پول دارم؛ با این پول میخواهم هم خانه و ماشین بخرم و هم زن هم بگیرم. نظر شما چیه؟
مادرم خندید و خوشحال از این تصمیم شروع کرد به جستجوی یک عروس مناسب و مومن. بالاخره و پس از دیدار و گفت و گو با افراد مختلف، به دختری مؤمنه برخورد. قرار مدار ملاقات و خواستگاری گذاشته شد و طرفین به توافق و تفاهم رسیدند. مراسم عقد در حضور رهبر کبیر انقلاب امام خمینی(ره) برگزار شد. آن روز لباس دامادی حسین، پیراهن سبز سپاه بود.
دوستان حسین که از این اتفاق بسیار شاد بودند، به میمنت آن و به عنوان کادوی عروسی، یک قبضه تیربار گرنیوف را به همراه سی عدد فشنگ، کادو کردند و به بهش هدیه دادند. آنها روی کاغذ کادو و به شوخی، نوشته بودند: جنگ را فراموش نکنی!
ما همه البته میدانستیم که حسین نه آن روز، و نه هیچ روز دیگر جنگ را فراموش نمیکند. او فردای روز عروسی، با خانمش خداحافظی کرد و راه جبهه را در پیش گرفت.
ماه عسل
برای خواندن خطبه عقد، رسیده بودند خدمت حضرت امام. امام (ه) بعد از اجرای عقد، مقداری وجه نقد هدیه داده بودند بهشان تا با آن بروند مشهد زیارت و به اصطلاح ماه عسل. حسین هدیه را از دستان مبارک حضرت امام قبول کرده بود، اما وقتی از محضر ایشان مرخص شده بود، جلوی در پاکت پول را داده بود به مرحوم آقا سید احمد و گفته بود: خیلی دوست دارم به پیشنهاد آقا عمل کنم و بروم زیارت، اما هر چه فکر میکنم میبینم زیارت را پس از جنگ هم میشه رفت!
و بعد به همراه خانمش راه اهواز شده بودند.
نگاه به معنا
اصولاً نگاه حاج حسین به مسائل، سوای نگاه بود که ما داشتیم. بیشتر میدیدم که از ظواهر امور گذر میکند به باطن و معنا را میبیند. این بود که باورهایش برای ما عجیب بود. برای نمونه، یادم است یک مأموریت داد برویم مقر برای تهیه تدارکات. اما قبل از اینکه راهیمان کند، گفت: وقتی میروید قرارگاه تدارکات بگیرید یا مهمات بگیرید، دروغ نگویید؛ آمار اشتباه ندهید. هر چه توی انبار دارید بگویید. من نمیخواهم خدای ناکرده بچههای مردم غذای شبههناک، غذایی که با یک دروغ تهیه شده بخورند. چون اگر غذای شبههناک یا غذایی که بر اساس آمار نادرست به دست آمده بخورند، این غذا در جنگیدن آنها اثر میگذارد؛ آنان نمیتوانند خالصانه و با تمام وجود بجنگند. اگر خدای ناکرده چنین اتفاقی بیفتد، ما مسئول هستیم و باید در پیشگاه خدا پاسخ بدهیم.
میگفت: اگر مهمات آرپیجی را بیش از سهم خودتان بگیرید، بسیجی به جای این که آن را به تانک دشمن بزند، توی هوا شلیک میکند؛ بنابراین، ما باید وظیفه شرعی خود را انجام دهیم؛ خدا بقیه کارها را درست میکند.

همه چیز برای همه کس
گرمازده شده بود و منتقلش کرده بودیم بیمارستان. بیمارستان هم شلوغ بود. گرمای هوا همه را از پا انداخته بود. دکتر که آمد، معاینهاش کرد و بعد سرم وصل کرده بهش. گفت: بهش برسید؛ خیلی ضعیف شده.
رفتم میوه و شیرینیای که برایش کنار گذاشته بودند، آوردم. گفت: نمیخورم.
گفتم: چرا آخه؟
مریضهای دیگر را نشانم داد و گفت: اینها رو برای چی آوردهاند اینجا؟
گفتم: خب، آنها هم مثل شما گرمازده شدهاند
گفت: پس میبینی که فرقی با من ندارند.
گفتم: حسین آقا، همهشان سهمشان را گرفتهاند!
گفت: نمیشه. هر وقت همه بچههای لشکر از این چیزها داشتند بخورند، من هم میخورم!
تخفیف دژبان به فرمانده لشکر
یک بار وقتی میخواسته وارد موقعیت نظامی شود که خود فرمانده آنجا بوده، دژبان تازه جوانِ تازهواردی که او را نمیشناخته، جلویش را میگیرد و کارت شناسایی میخواهد. نه حسین و نه همراهانش، هیچ کدام ورقه شناسایی نداشتهاند.
دژبان میگوید: بدون کارت نمیتوانم اجازه ورود بدهم!
یکی از همراهان عصبانی میشود و داد میزند: راه را باز کن ببینیم!
دژبان جوان هم کم نمیآورد و همه آنها را از ماشین پیاده میکند تا سینه خیز بروند بلکه از این پس یادشان بماند بدون کارت در منطقه تردد نکنند. حسین و دوستانش پیاده میشوند. دژبان با دیدن وضع جسمانی حسین که یک دست نداشته، به او تخفیف میدهد و میگوید: فقط تو، ده مرتبه بشین و پاشو!
در همین گیر و دار، یکباره سر و کله مسئول دژبانی پیدا میشود. او سراسیمه و پرخاش کنان به طرف دژبان جوان میدود و میگوید: تو مگر نمیدانی ایشان فرمانده لشکر هستند؟
این حرف، چهره دژبان را درهم میکند. حسین اما مهلت ناراحتی و شرمندگی به او نمیدهد؛ پیش میرود و با تبسمی حق شناسانه در آغوشش میکشد و میگوید: تو وظیفهات را خیلی خوب انجام دادی.
غریب
شنیده بودم حاج حسین توی منطقه است اما نمیشناختمش. شب که وقت خواب شد، دیدم یکی آمد دم سنگر و بعد از سلام و حال و احوال، گفت: برادر، میشه من امشب جا بخوابم؟
اول مسأله را کمی سبک سنگین کردم و بعد گفتم: میتونی بخوابی، ولی ما پتوی اضافی نداریم.
گفت: «اشکالی نداره!» و آمد داخل. وقتی میخواست دراز بکشد، برزنتی را که مدتها بود افتاده بود گوشه سنگر نشان داد و پرسید: اون مال کیه؟
گفتم: نه، مال کسی نیست. میتونی ازش استفاده کنی!
برزنت را برداشت و کشید رویش و خوابید. صبح که رفتم برای نماز، دیدم بچهها همه ایستادهاند و عقب و یک عده دارند او را میفرستند جلو تا امام جماعت شود. بچهها بهش میگفتند: نمیشه حاج حسین اینجا باشه و ما نماز فرادا بخوانیم!
بوسه بر پای رزمندگان
حاج حسین رزمندهها را عاشقانه دوست داشت و گاه این عشق را جوری نشان میداد که انسان حیران میشد. یک شب تانکها را آماده کرده بودیم و منتظر دستور حرکت بودیم. من نشسته بودم کنار برجک و حواسم به پیرامونمان بود و تحرکاتی که گاه بچهها داشتند. یک وقت دیدم یک نفر بین تانکها راه میرود و با سرنشینها گفت و گوهای کوتاه میکند. کنجکاو شدم ببینم کیست.
مرد توی تاریکی چرخید و چرخید تا سرانجام رسید کنار تانکی که من نشسته بودم رویش. همین که خواستم از جایم تکان بخورم، دو دستی به پوتینم چسبید و پایم را بوسید. گفت: به خدا سپردمتون!
تا صداش را شنیدم، نفسم برید. گفتم: حاج حسین؟
گفت: هیس؛ صدات درنیاد!
و رفت سراغ تانک بعدی.
یک استثنا
یک روز بعد از ظهر، با قایق در حال گشت زنی بودیم که با هم برخورد کردیم. حسین با قایقش پیچید جلوی ما و ما ناچار ایستادیم. حال و احوالمان را پرسید و خبر گرفت. گفتیم: خوبیم؛ چند روزی قایق خراب شده بود و حالا ناچاریم صبح تا شب یککله گشت بزنیم.
گفت: ناهار و شام را چکار میکنید؟
گفتیم: عصر که میشه، میپریم پایین، صبحانه و ناهار و شام را یکجا میخوریم!
پرسید: پس نمازتان را کی میخونید؟
گفتیم: همان عصری!
گفت: نه دیگه؛ این را قبول نمیکنم!
از قایق پیادهمان کرد و همان لب آب با هم ایستادیم به نماز.
انسان بزرگ
در طلائیه، غوغا شده بود. دشمن با توپ و خمپاره همینطور یکریز آتش میریخت، به گونهای که به نظر میرسید میخواهند همه خط ما را یکباره نابود کند. ما رفته بودیم چپیده بودیم در عمق سنگر و لحظه شماری میکردیم کی یک گلوله هم بیاید بیفتد آنجا. بالاخره و پس از لحظاتی کابوسگونه، منطقه آرام و آتش دشمن سبک شد. ما آرام آرام از سنگرها آمدیم بیرون. عدهای از بچهها به شکلی غریب شهید شده بودند. نزدیک که رفتیم، دیدیم یکی انگار هنوز زنده است و در حال مراقب از آنها. دویدیم طرفش؛ حاج حسین بود. یک دستش قطع شده بود و خون تمام هیکلش را سرخ کرده بود.
یکی از بچهها جلوتر رفت و گفت: حاجی چی شده؟
نگاه به شهدای دور و برش انداخت و گفت: چیزی نیست؛ یک خراش کوچکه!
ما اما از جایمان نمیتوانستیم تکان بخوریم. همین طور هاج و واج مانده بودیم. باورمان نمیشد یکی دستش قطع شده باشد و بعد در کمال خونسردی مراقب اوضاع باشد و چیزی هم به روی خودش نیاورد! نگاه به اجسادی که در دور و اطراف افتاده بودند، انداختم و بعد خودم را در مقایسه با حسین انسان کوچکی دیدم.

سفر با بال شکسته
حسین عاشق جبهه و رزمندهها و عاشق جهاد بود. او حتی وقتی شدیدترین زخمها را در بدنش داشت، نتوانست دوری یارانش را تحمل کند و با همان زخمها راه منطقه شد؛ البته این کار را بدون اطلاع ما انجام داد. فردای روزی که از بیمارستان مرخص شده بود، گفت: حوصلهام سر رفته!
دکتر بهش چهل وپنج روز استراحت داده بود. گفتم: فعلاً باید تحمل کنی!
گفت: نمیتونم!
گفتم: چی کار کنم بابا؟
گفت: منو ببر سپاه بچهها را ببینم.
گفتم نمیشود. اصرار کرد؛ دیدم صلاح نیست حرفش روی زمین بماند. بلند شدم و بردمش سپاه. آنجا که رسیدیم، به من گفت: شما برید، خودم برمیگردم.
ناچار تنها برگشتم. تا 10 شب، ازش خبری نشد. ساعت 10 تلفن کرد، گفت: من اهوازم؛ بیزحمت داروهام را بدید یکی برام بیاره!
مهیای شهادت
حسین خودش حس کرده بود که دیگر وقت رفتن است. دو روز قبل از شهادتش بود که گفت: خودم را برای شهید شدن کاملاً آماده کردهام.
با این حرفش البته ما هم به فکر افتادیم اما چه کسی باور میکرد که به این زودی. وقتی خبر شد ماشین غذای رزمندگان خط مقدم را در بین راه زدهاند، بسیار ناراحت شد. با بیسیم از مسئولین تدارکات درخواست کرد تا هر چه زودتر، ماشین دیگری بفرستند. چند ساعت بعد ماشین حامل غذا جلوی سنگر ایستاد و حاج حسین برای بررسی وضعیت ماشین از سنگر خارج شد. یکی از تخریبچیهای از خط بازگشته در حال مصاحفه با او بود. تخریبچی میخواست پیشانی حسین را ببوسد که یکباره صدای مهیب انفجاری بلند شد و دیدیم که قامتش خم شد و بعد پیکرش بر زمین افتاد. من بلافاصله سر را بلند کردم و ترکشهایی درشت را بر سر و گردن او دیدم. آن روز، هشتم اسفند سال 1365 بود؛ روزی که حاج حسین خاک خونآلود را به خاکیان وانهاد و خود همچون پرندهای سفید و پاک رو به آبی بیانتها و قدسی پرواز کرد.
اتفاق
پیرمردی آمد و سراغ حاج حسین را از من گرفت. گفتم: داخل سنگر منتظر باش، آمد خبرت میکنم!
ساعتی بعد، توی محوطه بودم که دیدم حاج حسین آمد. همین که خواستم بروم به پیرمرد خبر بدهم، دیدم خودش زودتر خبر شده و از سنگر دوید بیرون. بچهها جمع شده بودند دور ماشین حاجی. رفتم دست پیرمرد را گرفتم و بردم طرف ماشین. گفتم: بیا پدرجان؛ این هم حاج حسین!
پرسید: چی صداش کنم؟
خندیدم: هر چی دلت میخواد!
سرش را تکان داد و رفت. ایستادم به تماشا. حاج حسین داشت با رانندهاش حرف میزد که پیرمرد دست گذاشت روی شانهاش. حاجی برگشت طرفش. همدیگر را بغل کردند. پیرمرد بلند شد برای بوسیدن پیشانی حاجی که صدای سوت خمپاره آمد. همه خوابیدیم روی زمین. خمپاره افتاد همان نزدیکی و منفجر شد. یکی دو دقیقه بعد، وقتی از زمین بلند شدیم، دیدیم همه سالم هستند غیر از حاجی و رانندهاش.

تعهد در دم آخر
حاج حسین و رانندهاش هر دو ترکش خورده بودند و هر دو هم از گلو مجروح شده بودند. همین طور خون فواره میزد و سر و سینهشان را سرخ میکرد. هجوم بردیم برای بستن حاجی و کمک به بند آمدن خونریزی. حاجی اما اجازه نداد. تند تند با سر و دست اشاره میکرد به رانندهاش و میگفت: اول اون؛ اول اون!
یکی دو تا از بچهها بلند شدند رفتند سراغ راننده. لبهای حاجی میجنبید: اون زن و بچه داره؛ امانته دست من..
بی هوش شد و بعد از آن من دیگر ندیدمش. حسین پرواز کرد.
یکصدمین روایت و آخرین مطلب در این مقر ، ایشاالله وعده ما قرارگاه یاسین به آدرس
www.revayatefabric.ir
چند روز پیش رفته بودم دانشگاه هنر مشهد ،نمایشگاه عکس یکی از دوستان دانشجو بود در این حین بازدید با
چند تن از دانشجویان آشنا شدم ، عکس ذیل یکی از اون دانشجویان باصفاست
ازسلام و علیکمون ده دقیقه نمیگذشت،ولی اینقدر صمیمی شدیم که انگار سالها همدیگر رو
میشناختیم ، احتمالا ارواحمون تو آسمونها با هم آشنا بودن ، اینو از صحبتاش فهمیدم
خصوص وقتی که ، از پدر شیمیایی شهیدش برام گفت
توی صُحبتاش آرزوی شهادت کرد
گفتم : شهادت مرگه !! . میخوای بمیری ؟؟؟؟
به حرفم خندید و گفت : نه ، شروع یک زندگی زیباست ....
آهی کشیدم ، خدایا ، ما رو بخاطر این همه غفلت از جوونا ببخش
شما رو به خدا این جوونا ، با این نگاه الهی ، سرمایه های اصلی این مملکت نیستن ؟؟
دشمن میلیاردها دلار خرج میکنه تا این روحیه رو بگیره
ما برای حفظش چکار کردیم ؟؟؟؟؟؟؟
بی جهت نیست که رهبر عزیز به این مضمون میفرمایند:
تهدید جدی برای دشمن این جوونایند ، نه موشکها و سلاحهای ایران
خیلی حرفای دیگه زد که برام پیام داشت ، از شهدا ممنونم که این گلها رو سر راهم میذارن
به دوستای خوبم یکی دیگه اضافه شد، ازش قول گرفتم منو پیش پدر شهیدش ، سر مزارش ببره
اینا همه شون یک هدف و یک حرف دارن ، اما با مارک و آرم متفاوت
طلایند ، طلا ،،، فقط بعضیاشون یه قدری بلایند ، بلا

همه یک دل ، یک هدف ، یک رهبر و یک دشمن واحد داشته و دارند
همه این جوونا با هر شکل و شمایلی ، از یک جنسند ، از یک مملکتند ، از یک آب و خاکن
با یک دین و اعتقاد و یک خدا
دشمن، نمیگذاره ماها همدیگه رو پیدا کنیم و دور هم جمع شیم
آخه نونش توی تفرقه و اختلاف انداختنه
بچه ها ؛؛؛
با هم دوست شین ، اینقد به ظاهر همدیگه ، به اعتقاد همدیگه و......... گیر ندین
اینقد اصرار و پافشاری نکنید که همه باید مثل شما فکر کنن ، مثل شما راه برن ،مثل شما لباس بپوشن
مثل شما غذا بخورن ، اون چیزی که شما دوست دارین دوست داشته باشن و.......اینا دشمن شاد کنه
ما صاحب خودمونیم ، خدا صاحب هستی و مخلوقاتشه ،بیایید خدا رو نشون بدیم ،نه خودمون رو.....
اولین حرف من از اول انقلاب همین بود و هر چی هم گفتم برای همین بوده و آخرین روایت هم در این
مقر همون حرف اولمه
قال علی ابن الحسین الدلبریان :
هذا کلامی من الاول الی الاخر و لا یتغیر ابدا
هذا مضبوطٌ فی تاریخ الاسلام ، شبابنا خیر قوه و احسنُ مجتمع
والنشیطوُن و اهل الایثارو لکن نحنُ لم نفهُمهُم و لم نعرفهُم
و قال امامنا السید الاخامنه ای :
لیس الیوم صواریخنا للامریکیه و الاسرایئل خطرٌ ، و لکن الخطر لهما الشبابنا المومنون
ایهُا الخواص ؛ اقتَدوا و اتبَعوا مِن امِامنا
والسلام علیکم علی عباد الله الصالحین
لعنت الله علی القوم الظالمین
به اطلاع تمامی دوستان عزیز ، خصوص افسران وظیفه شناس و عملیاتی ، میرساند
با توجه اینکه در آینده ای نزدیک مقرگردان غواصی یاسین به قرارگاه مرکزی ذیل
به آدرس :
منتقل خواهد گردید ،
لذا کلیه نیروها میبایست جهت کسب اطلاع از انجام هر گونه عملیات و یا سازماندهی و یا ارائه نکته نظرات و طرحها و همکاری،
در آن قرارگاه حضور بهمرسانند
ضمن اینکه در این مقر هم ، با بضاعتی که هست ، فعلا پذیرای قدوم شما خواهیم بود
اما بمحض آماده شدن کامل قرارگاه مرکزی ، کلیه نیروها و امکانات ، از این مقر منتقل خواهد شد
واز آن زمان نیروهای خط شکن و عملیاتی ، فقط از آن قرارگاه به خط اعزام میشوند
تقاضایی که از دوستان داریم اینکه
سری به قرارگاه بزنند ، و هر عیب و ایرادی ، هر نظر و پیشنهادی داشتند ، در این مقر بما بدهند
تا قبل از استقرار ، اشکالات برطرف شود
والسلام
مقر گردان غواصی یاسین
سلام بر دوستان گلم
بمناسبت هفته دفاع مقدس ،پیامکهای زیادی واصل شد ،ابیات و شعرها و جملاتی در مدح آن روزهای
حماسه و نبرد بدستم رسید . که جالب هم بود ، اما احساس کردم ، بیشتر از اونی که وظیفه ی امروز رو
به همدیگه یادآوری کنیم ، فقط در غبطه و حسرت دیروز مونیم و از الانمون غافل شدیم ، این رو از انبوه
پیامکها برداشت کردم
غبطه ی بدیروز ،باید نتیجه اش در امروز ما دیده بشه و اصلا نگاه به گذشته برای حرکت حال ماست
اما متاسفانه خیلیها فقط حسرت میخورن و هیچ حرکتی برای جبران و یا زنده نگهداشتن اون روحیات نمیکنن
بدتر اینکه به هر وسیله القاء میکنن ، که
همه چیز ، با تموم شدن جنگ ، تموم شد
ایثارها ، فداکاریها ، زیباییها و .... همه از دست رفت
آدمهای خوب همه رفتند ، دیگه آدم خوبی نداریم
جوونای خوب همه مال اون دوره زمونه بود
دیگه نمیشه خوب شد !!!!!!!!!!
دیروز پشت خاکریز ....امروز در پناه میز ......... و حرفهایی از این قبیل ،
که من با دلیل و عقلانیت همه اینها رو رد میکنم و اصلا قبول ندارم
بکار بردن مستمر این نوع جملات و اینگونه روایت از جبهه نفعی که ندارد ، موجب خسران است
دلسرد و ناامید کردن نسل جوان ، یکی از اهداف دشمنه
اینکه همش بگیم ، اون زمان چنین و چنان ، ولی الان فلان و فلان ، درست نیست
اصلا ، کی گفته اون زمان همه چیز و همه کس خوب بوده ؟؟؟؟؟؟؟؟
رهبرعزیز میفرمایند:
جوونای خوب امروز ، به مراتب از جوونای دیروز بهترند و بیشترند
اون زمان هم مثل الان و مثل همیشه تاریخ ، یک عده رفتند و عده ای که تعدادشان همیشه بیشتر است
نشستند و آرمیدند .
زمانه فرقی نکرده ، وسایل عوض شده ، جبهه عوض شده
الان هم ، هر کس شهدا رو ، مردم رو ، نظام و کشور رو دوست داره ، بسم الله ، مثل اونا کار کنه
هر جا هست کاری که بهش محول شده ، با همون روحیه جبهه انجام بده ، آیا نمیشه ؟؟؟؟
اگه غبطه شهدا رو میخوریم ، راهی رو که شهدا با خون باز کردن ، امروز جلو پای همه ماست
درست کارکردن،زیبا زندگی کردن ،محبت به دیگران ، خدمت صادقانه به مردم ، رعایت حقوق دیگران در امروز
، از جنگ دیروز اجرش کمتر نیست
اینقدر خوبیها رو در زمان و مکان محصور نکنید
امروز هم میتوان بهتر از دیروز خدمت کرد
سعادت یک مسلمان در انجام دادن تکلیف است
دیروز جهاد رزمی ، امروز جهاد اقتصادی

اهواز - تابستان -سال 1363 - احداث میدان مین آموزشی ، با کشیدن سیم خاردار و کوبیدن نبشی ها در زمین با پتک
ضمن اینکه هیچ شکی در روزهای قشنگ و زیبای جبهه نیست
اما بیاییم بعد از گریه و غصه به آن روزها ، با الگو قرار دادن آن روشها و آنگونه کار و تلاش خالصانه
دست در دست هم دهیم و آن زیباییها ، آن تواضع ها ، آن گذشتها ، آن دلسوزیها ، آن اخلاصها را با عملکرد
خود به تصویر کشیده و به نسل امروز معرفی کنیم
که اگر ااااگگگگررر این شد ، آن میشود ، اگر
جبهه . دانشگاه انسان سازی
شما در کجای دنیا دانشگاهی به این نام سراغ دارید
تواضع در عین اقتدار
او که از سالها قبل وارد جبهه شده بود و حالا با کوله باری از تجربه در واحد تخریب روزگارانی را در
مسئولیتهای مختلف با موفقیت و سربلندی پشت سر گذاشته بود . و همه به خوبی و بزرگی از او یاد
میکردن
مدیریت آقا جلیل حرف نداشت

من در طول مدت چند سال که توفیق شاگردی ایشان را داشتم .شاهد هیچگونه تمرد . سرپیچی و یا لغو
دستور از سوی هیچ نیرویی نبودم
کسی نبود که حرف آقا جلیل رو . دو کنه . تا چه برسه به اینکه لغو کنه
این اطاعت پذیری ریشه اش هم در آقاجلیل و هم در وجود نیروها بود
فرمانده ای فهیم که دستوراتش به جا . شفاف . قابل اجرا . عالمانه و جای جاش ،عاشقانه بود
نیروها هم اطاعتی در سایه موقعیت شناسی . دشمن شناسی و هدف شناسی داشتن
علاوه بر اینها جبروت و وقاری که این فرمانده جوان داشت کسی اجازه به خودش نمیداد و یا جیگر نمیکرد
رو حرفش حرفی بزنه
آقا جلیل رو . همه قبول داشتن
و این اولین لازمه ی یک مدیر . خصوص یک فرمانده است .
سیستم فرماندهی و اطاعت نیروها در جنگ . همش هم عارفانه نبود
فرمانده ای موفقتر بود که علاوه بر دارا بودن همه ی علوم . بتونه نیروها رو هم مدیریت کنه
آقا جلیل ،با کمال تواضع مینشست کنار نیروها و سر یک سفره باهاشون غذا میخورد
ذره ای از ابهت فرماندهیش کم نمیشد و متقابلا رفاقت و ارتباط صمیمی نیروها هم با ایشون ، هیچ
لطمه ای که به کار نمیزد ، بلکه باعث بالا رفتن روحیه و کارایی نیروها هم میشد
چیزی که امروزه خیلی از مدیران و فرماندهان به بهانه اش ،از نیروهای زیر دست دوری میکنن ،که یه
وقتی به ساحت مقدس ریاستشون لطمه ای نخوره ، در اتاقهای مجلل در بسته میخوان بر نیروها
مدیریت کنن ،عجب مدیریتی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
اما چی بود که در جبهه زیر اون چادرهای برزنتی . بدون هیچ اهرم مادی نیروها برای فرمانده میمردن
فرماندهی بر قلبها بود
مدیریتی که تونست اقشار مردم رو با فرهنگهای مختلف ،کنار هم توی جبهه جمع کنه و با کمترین
امکانات بزرگترین عملیاتهارو انجام بدهند
امروزه جاش خیلی خالیه