سفارش تبلیغ
صبا ویژن
منوی اصلی
لینک دوستان
ویرایش
پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :33
  • بازدید دیروز :75
  • کل بازدید :132358
  • تعداد کل یاد داشت ها : 283
  • آخرین بازدید : 99/4/23    ساعت : 6:5 ص
درباره ما
حاج امیر[886]

جای مانده از قافله شهداء حسرت به دل مانده تا ابدیت پس کی کجا فرصت ما میرسه

ویرایش
جستجو

مطالب پیشین
آرشیو مطالب
لوگوی دوستان
وصیت شهدا
وصیت شهدا
کاربردی
ابر برچسب ها

معبری نورانی در شبهای تاریک

 

غواصی سخت ترین کار در جبهه

شبها در آبهای سرد کارون،بچه ها تمرین غواصی میکردند تا  ترسشان از تاریکی و آب بریزد.اصلا قرار بود ما در شب عملیات کنیم پس باید همان شرایط را در آموزش تمرین میکردیم

حفاظت این آموزشها و اینکه کسی سر از کارمان در نیاورد ، که چند نفر هستیم ! و این کارها برای چی هست ! خیلی مهم بود ، همه باید رعایت میکردند

رفتن به اهواز ومرخصی گرفتن ممنوع بود

چنان خودمان را با این شرایط وقف داده بودیم که شایدباورش برای خیلیها مشکل باشد اما ما این کار را کردیم

شایدتاسه ماه و بعد از عملیات بچه ها هیچ خبری از خانواده ها شون نداشتند و متقابلا اونها هم همینطور،

به جرات میگویم که توی همون روزها،که هنوز گردان تشکیل نشده بود یک وعده سیر غذا نخوردیم با همون چند لقمه نون پنیر که میخوردیم و میزدیم به آب سرد ،گل آلود و کثیف و ساعتها در اون شرایطی که نه اسکله ای .نه رختکنی . نه آب گرم آنچنانی .امکانات زیر صفر بود اما بچه ها شاد بودند و گله ای نمیکردند

از شوخی کردن ، تا نماز و دعا خواندن ،گریه کردن و یکدیگر را دوست داشتن و برای هم فدا شدن .... چیزهایی بود که مانع از آن میشد تا رنجشی بر بچه ها حاکم شود

از این گروه ده پانزه نفره هیچکس با زور و اجبارو یا رودربایستی نیامده بود، هر چه بود عشق بود و عشق. همین بود که سختی ها را آسان مینمود

بودن کرابی ، دیگر نعمتی بود که بر ما ارزانی شده بود ، خیلی روحیه بخش بود

اصلا کرابی،برای بچه ها اینجور جا افتاده بود که تا می دیدنش،میخندیدند

یکرورز آمد به من گفت: من نگاهت میکنم اگر نخندیدی جایزه ات میدهم! مگر توانستم خودم را نگه دارم

یکشب همه دست به یکی کردیم و نقشه ای کشیدیم که امشب را تمرین غواصی نرویم.گفتیم میریم پشت بام میخوابیم و جلیل را از خواب بیدار نمیکنیم ...کشاورز هم وقتی ببینه ما نرفتیم او هم میره میخوابه!به امید اینکه امشب را حداقل خوب و راحت بخوابیم، همه این نقشه ها زیر سر همین کرابی بود

اما مگه گذاشت بخوابیم اون قدر شوخی میکرد که ساعتها گذشت بچه ها هنوز بیدار بودند

ساعت حدود یک بعد از نیمه شب بود ،صدای ترتر موتورسیکلت آقای کشاورز از دور بگوش میرسید ، یکی گفت : اومد خودشه کشاورزه !!  نه بابا او این موقع از شب به ما چکار داره !!

یکی گفت: او از خداش هم هست که ما نرفتیم، رفته خوابیده...مگه عاشق جمال ماست یا خیلی گل کاشتیم که دنبالمون بیاد ! همین کرابی چی که به دل آقای کشاورز نکرده ! سر تمرین دائم خنده و شوخی!بنده ی خدا کلافه شده 

یکی به طعنه گفت : ممکنه دنبال کرابی بیاد ! از بس دوستش داره ! و دلش برای شوخیاش تنگ شده

یکی گفت : من که به آقای کشاورز میگم ، باعث این کارا برادر کرابیه

نمدونید کرابی،چه خنده بازاری نصفه شبی راه انداخته بود.....

صدای موتور نزدیک و نزدیکتر شد تا رسید پشت درب .

دیدی گفتم کشاورزه !!!

کرابی گفت: ساکت باشید، خودتون رو به خواب بزنید ...کمی فکر کرد باز گفت: آقا جلیل را چکار کنم جواب او رو چی بدم ! با لهجه سبزواری و حالت نگرانی که اصلا بهش نمی یومد این حرفا رو میزد بچه ها غش کرده بودن از خنده ، سرهامونو کرده بودیم زیر پتو که صدای خنده هامون رو کشاورز نفهمه !

کرابی هم هی میگفت : چکار کنم آبروم رفت ! ما هم فقط میخندیدیم ،آخه چهره جدی کرابی رو اولین بار بود میدیدم

جلیل از خواب بیدار شد ، درب رو باز کرد ، کشاورز به محض دیدن جلیل گفت : کجایید آقا جلیل ! کو بچه هاتون ،

کرابی که از لبه بام سرک میکشید و صحنه رو زیر نظر داشت و به دقت گوش بود،هی به بچه ها حرفهایی که رد و بدل میشد یواشکی گزارش میداد و یا نظرش رو نسبت به اون حرف با بکار بردن تیکه کلامی میگفت و باعث خنده بچه ها میشد و مثل آتشی که به محض فروکش مقداری نفت روی آن میریزی با هر کلام کرابی خنده بیشتر میشد . من درعمرم اون قدر نخندیدم ، خندهاییکه باعث به درد آمدن فک آدم بشه نه !بلکه ،خستگی را از تمام وجودمان زدود(رحمت خدا بر تو باد کرابی)

کرابی گفت: بله این بابا ول کن نیست ! مثل اینکه هر طور شده امشب باید تمرین رو بریم

کشاورز اصرار داشت ، اما آقا جلیل بچه ها رو میشناخت، که علیرغم اینکه  جیم شدن، اما زیر کار در رو نیستن ، لابد یک دلیلی داشته و از طرفی واقف بود که کار فوق العاده سخته و امشب رو به حساب زنگ تفریح گذاشت و قول داد که بعدا بچه ها جبران کنند

کشاورز رو قانع کرد و او هم موتورش رو روشن کرد و رفت

صبح که نماز خوندیم و بعد سر سفره صبحانه ، جلیل به روی بچه ها نیاورد

ارادت بچه ها به آقا جلیل چند برابر شد

همه پیش خودشون قول دادن ، چند برابر جبران کنند





      

معبری از ساحل اروند تا بهشت شهیدان

آموزش، تمرین و آمادگی کادر گردان ،قبل از پیوستن نیروها

کار نظافت مرغدونی تمام شد ...

هنوز چند روزی نگذشته بود ، دستور آمد ، باید اینجا رو تخلیه کنیم و تحویل برادران واحد تخریب بدهیم،

بچه ها بدون هیچ حرفی اطاعت کردن.

موقعیت دیگری مشخص شد، با مرغدونی فاصله چندانی نداشت .جایی بود در محدوده کارخانه صابون سازی خرمشهرو در جوار

مسجد امام رضا علیه السلام

اسم مسجد را درخرداد 87 که برای تهیه مستند غواصی به خرمشهر رفته بودیم از اهالی محل فهمیدیم و پی به خیلی کرامات در اینجا بردم.                                     برای اونا هم جالب بود،بچه های شهر امام رضا علیه السلام درلشکرامام رضاعلیه السلام  

همان مسجدی که در زمستان 65 شاهد راز و نیازها ، دعاها و گریه های نیمه شب غواصان و شهدا گردان یاسین بود.

چندتا خانه ای که از بقیه سالم تر بود در اطراف مسجد شناسایی کردیم .

اولین ساختمان که در ورودی کوچه گردان بود. شد محل فرماندهی گردان 

 دو تا اتاق داخل مسجد ، برای تبلیغات گردان 

ساختمون سیمانی دیوار به دیوارمسجد که در اطراف حیاطش دور تا دور چندین اتاق داشت برای گروهان 1 ستار که فرماندش برادرکرابی بود .

یک ساختمون هم برای گروهان 2 غفار برادرحسن شاد

ساختمونی هم برای گروهان 3 برادرتقی کوهستانی که از همه به مسجد و مرکز مقر گردان دورتر بود

وقتی اینجا را تمیز میکردیم امید نداشتیم که بتوانیم ازش استفاده کنیم. فکر میکردیم که باز جابجا خواهیم شد اما اینطور نشد

جا ومکانمان که آماده شد باید جلسات آموزش و تمرین را تا قبل ازپیوستن نیروهای گردان شروع میکردیم

آموزش غواصی بچه های کادرگردان که ده پانزه نفری میشدیم شروع شد

پیش ازاین دوره تکمیلی غواصی را در دریای خزرگذرانده بودم وتجربه غواصی در عملیات راداشتم،اما باید با بقیه میماندم وتمرین میکردم،این نه تصمیم خودم که توصیه آقاجلیل بود. همان روزاول ، مرا کناری کشید و گفت:

میدونم تو همه این دوره ها رو گذرانده ای، اما بنا هست که کار گروهی بکنیم ، شما به نیت بدن سازی توی کلاسها شرکت کن.

خیلی زودتر ازما کادر گردان غواصی نوح که از بچه های اطلاعات عملیات بودند درمجاورت ما سرگرم گذراندن آموزش غواصی بودند ، پیدا بود که همه چیزشون رو براهه ، ازمحل استراحت و آشپزخانه مستقل !! گرفته تا ، اسکله ، حمام صحرایی ، قایق و....قرارشد تا جور شدن این امکانات، از اسکله و امکانات و حتی مربی مجربشان هم استفاده کنیم

آقای کشاورز بچه دامغان که مربی گردان نوح بود ، خیلی جدی تر از آن بود که نشان میداد، تمام هم وغمش این شده بود که از ما غواصانی کارکشته وماهر بسازد.او برای رسیدن به این هدفش وقت زیادی نداشت . بایستی از زمان حداکثر استفاده را میکرد. او شب روز نمیشناخت ولحظه ای فرصت نفس کشیدن و استراحت به ما نمیداد، هیچگونه ارتباط عاطفی هم با ما برقرار نکرده بود ، نه خنده ای ! نه حال و احوالی !فقط سلام وسلام ! بچه ها هم او را نمیشناختند و تا حالا ندیده بودند ، ارتباط کاملا از نوع بسیارخشک، "معلم شاگردی" اجازه هیچ کاری جز تمرین غواصی به کسی نمیداد ، حتی به سئوالات بی ربطی که بچه ها به بهانه نزدیک شدن و ارتباط با او میکردند اعتنایی نمیکرد و همه رو توُ خماری می گذاشت ! به کسی رو نمیداد.نه که نحواسته باشه، شایدفکر میکرد بچه ها روشون باز میشه و او دیگه قادر به کنترل نخواهد بود. 

دائم با قایق روی سرمون میچرخید و تذکر میداد ، کوچکترین ایرادی میدید داد میزد ! از این کار هم اصلا و ابدا خسته نمیشد،من درعمرم برای اول و آخر اینجور آدم حال گیری دیدم، آخه من هم خودم مربی آموزش نظامی بودم و همه بچه ها ازقدیمی های جبهه بودن ، به صفات یک مربی آموزش واقف بودیم. که باید ،خشن،سخت گیر،منظم ....باشد، ولی او علاوه بر اینها، فوق العاده توی کارش سمج بود

آموزشهای آبی خاکی

تحمل سختی کار آموزش غواصی یکطرف ، سماجت ها و حال گیریهای برادرکشاورز هم یکطرف

 بچه ها چندین بار به آقا جلیل پیشنهاد دادن ، نمیشه خودمون تمرین کنیم ؟

اما آقاجلیل نپذیرفت ! 

مطیع تر از همه در کلاسها هیچکس نبود جز آقا جلیل

وقتی آقای کشاورز حسب وظیفه دستوراتی میداد ، تا بقیه می آمدند دستوررا اجرا کنند، آقاجلیل بدون مکث جلوترازهمه انجام داده بود

به جرأت میتوان گفت :حضورآقا جلیل کنار بچه ها تأثیر زیادی در بالا رفتن تحمل وروحیه اطاعت پذیری آنها داشت

اخلاق،صبر،سخت کوشی و روان شناسی آقا جلیل عامل مهمی درجذب نیروها و تشکیل گردان غواصی یاسین بود 

اما خوب گفته : خدا گر ببندد دری به رحمت گشاید در دیگری

هیچ کس حریف آقای کشاورز نبود ! جز محمدرضا کرابی

که بعدا میگم چه کارهایی سر او می آورد




      

شروعی بی پایان  تا وصال یاران شهید

"تشکیل گردان عشق"

آقا جلیل ،خیلی زود توانست بدنه اصلی گردان را که حالا  "یاسین " نامیده میشد تشکیل دهد.

بچه های کادر اصلی گردان که ده نفری میشدیم از ایلام آمدیم اهواز

بین پنج طبقه ها و پادگان 92زرهی اهواز، موقعیتی بود بنام شهید وزین ،مقرواحد تخریب لشکر21 امام رضا علیه لسلام، جاییکه باید تجهیز میشدیم برای حرکت بسمت خرمشهر.

بسیاری ازخانه های خرمشهر ویران شده بود و ما بدنبال مکانی بودیم تا علاوه بر وسعت برای گنجایش یک گردان نیرو، نزدیک رودخانه کارون باشد  تا به لحاظ رفت و آمد حین آموزش غواصی ،راحت تر باشیم

در حال گشت و گذار به محوطه بزرگی برخوردیم ،دارای چند اتاق و یک سالن بزرگ

همان چیزی بود که ما بدنبالش میگشتیم . وسیع و نزدیک به ساحل.

وارد سالن که شدیم ، چشمتون روز بد نبینه ! چه خبر بود ! فوق العاده کثیف ، کف سالن پر از فضله مرغ ، خاک روبه و نخاله و....متوجه شدیم اینجا قبلا مرغدونی بوده

اولین چیزی که به ذهنمون خطور کرد نظافت اینجا بود، که با خود فکر کردیم،نیروهای گردان که اومدن خودشون تمیزخواهند کرد

آقاجلیل گفت : خوب جاییه ، اینجا محل آسایشگاه بچه ها و اون چند تا اتاق هم برای تدارکات ، فرماندهی وارکان گردان....

پرید ازعقب وانت جارو رو برداشت ، آستیناشو بالا زد ، چفیه شو به صورتش بست وطرف سالن رفت

با تعجب دنبالش رفتیم ، با کمال ناباوری دیدیم  مثل اینکه قصد داره اینجا رو تمیز کنه !!!

گفتیم: آقا جلیل ،میخوای چیکارکنی؟ مگه میشه به این سادگی سالن به این بزرگی رو با این همه زباله ما چند نفرتمیزکنیم ؟ خیلی زحمت داره ! چرا اینقدر خودتو میخوای اذیت کنی؟ خب چند روز دیگه  نیروهای گردان که اومدن خودشون تمیز میکنن !!

گفت : نه ، میخوام وقتی نیروها میان، جاشُون آماده باشه !!!!

یک لحظه یادمون رفته بود که طرفمون جلیله ، فرمانده ای،مرد و دلسوز ،

با همین یک جمله آقا جلیل ،بچه ها همه چیز رو فهمیدن ، دیگه هیچی نگفتیم، بدون لحظه ای مکث ، بچه ها چفیه ها رو به صورت بستن و هر کدوم از گوشه ای شروع کردیم ،

اگه جارو به اندازه نداشتیم با شاخ و برگهای درختان خرما ، شروع کردیم به نظافت مرغدونی.

محمدرضاکرابی بچه سبزوار،که خیلی شوخ طبع بود وبا شیرین کاریاش خستگی رو از تن بچه ها به در میکرد،گفت:

 

محمدرضا کرابی مفقودالاثر

آقاجلیل،توی این جبهه همه کار کرده بودیم الا جمع کردن فضله مرغ که اون هم امروز نصیبمون شد....

محمدرضا که برای گذراندن دوره نظام وظیفه به جبهه آمده بود، وارد واحد تخریب شد ، روحیه بسیجی و تلاشگرش باعث شده بود که هیچکس تا آخر نفهمد او یک سرباز وظیفه است

بعد از سربازی از جبهه نرفت

فرمانده یکی از گروهانهای غواصی بود

عملیات کربلای ? همراه با یک گروهان نیروی غواص در اروند بطرف جزیره ماهی رهاشد

اما دیگر کسی او را ندید...

سالهاست که مادر تنها و پیرش چشم انتظار اوست

در هر تماس تلفنی که دارم با همون لهجه ساده روستایی میگه :

ازمحمدرضام چه خبر ....؟؟

با شنیدن این جمله اون قدر منقلب میشم ، بهم میریزم ، روح و حواسم  از این دنیا پرت میشه ،میره شلمچه ،نهر خین ، یاد شب عملیات لحظه وداع محمدرضا ، بچه های غواص ....

اونا رفتن و من موندم تا تقاص کوتاهی ها و بی لیاقتی هایم را پس بدم و این شرمندگیها و خجالتها را بکشم ، ای کاش..................

با خود می اندیشم ، آیا امروز به تکلیفم عمل میکنم؟؟؟؟؟؟؟





      
بی یار



      

+ http://www.swar.ir/



 
مقام معظم رهبری : ...دشمن در یک برهه‌اى - که امروز هم دنباله‌هایش کم و بیش هست - در تبلیغات گوناگون جهانى، علیه بسیج متمرکز شد. آنچه توانستند، گفتند. بسیج را بمباران تبلیغاتى کردند، براى اینکه او را از چشم مردم بیندازند، اما نتوانستند؛ «یحقّ اللَّه الحقّ بکلماته. خداى متعال نمیگذارد این حقیقت روشن پنهان بماند. (یونس/82)»... «بیانات در دیدار هزاران نفر از بسیجیان استان قم‌‌‌ (02/08/1389)» -




      
   1   2   3      >


پیامهای عمومی ارسال شده

+ آگهی مناقصه فروش از سوی سازمان انرژی اتمی : سانترفیوژ دانه ای 20 هزار تومان به عنوان آهن قرازه عایدات این فروش در تامین گوشت و مرغ و پنیر به عنوان اولین شیرینی از سوی دولت تدبیر و امید هزینه خواهد شد امضاء شیخ حسن کلید ساز



+ عازم سفر حج ام و محتام حلالیت شما...



+ قابل توجه کاندیداتورهای محترم مجلس نهم / فرازی از وصیت شهید......



+ تعداد کشتگان سپاه عمرسعد



+ فلاکت سیاسی



+ تصاویر زننده از زنان خیابانی در تهران



+ درد و دل بنی فاطمه در شب شهادت امام جواد با دانشجویان



+ http://www.swar.ir/



+ خدایی خدا غریبه



+ فواید نماز شب