سفارش تبلیغ
صبا ویژن
منوی اصلی
لینک دوستان
ویرایش
پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :73
  • بازدید دیروز :83
  • کل بازدید :129102
  • تعداد کل یاد داشت ها : 283
  • آخرین بازدید : 99/3/12    ساعت : 7:29 ع
درباره ما
حاج امیر[886]

جای مانده از قافله شهداء حسرت به دل مانده تا ابدیت پس کی کجا فرصت ما میرسه

ویرایش
جستجو

مطالب پیشین
آرشیو مطالب
لوگوی دوستان
وصیت شهدا
وصیت شهدا
کاربردی
ابر برچسب ها

 

 آهی کشید و با حالتی افسرده و ناراحت در حالی ستش به فرمان و با دست دیگه دنده عوض می کرد و هی معکوس می کشید و گاز میداد ،ماشین حیوونکی زور می زد از کوه ها بالا می رفت        

چون تازه عملیات شده بود و هنوز جاده ی درست و حسابی نبود باید از روی قلوه سنگ های بزرگی رد می شدیم و آنقدر چاله چوله سر راهمان بود که دائم ماشین به بالا و پایین پرت می شد هیچ راهی هم نداشتیم ،باید هر طور بود خودمان را به خط می رساندیم

 هیچ ماشینی  جز همین وانت های تویوتا ،آن هم با دنده یک و درگیر کردن کمک، قادر به بالا رفتن از این ارتفاعات نبود مسیرها فوق العاده سخت، با سربالایی های تیز حتی بعضی جاها همین خودروهای قوی هم قادر به بالا رفتن نبود و بعضی جاها ماشین از حرکت می ایستاد و عقب عقب بر میگشت ، سریع می پریدیم پایین و با گذاشتن سنگ زیر چرخ ها مانع از سقوط می شدیم و با کمک  نیرو ها و کلی هل دادن به این طرف ارتفاع می آمدیم.

 راننده که دفعه اولش بود جبهه می آمد ،وقتی این شرایط سخت جبهه رو دید و از طرفی چشمش به پروتز پای من افتاد،خیلی اظهار شرمندگی می کرد میگفت: چرا من باید بعد از این همه سال حالا به جبهه بیایم (سال 66) من خجالت زده شما ها و مدیون شهیدان هستم ، که توی این سال ها دور از خطر در خانه نشسته بودم و این بچه ها  در این شرایط سخت در حال دفاع !!!!!

دائم به کوه ها نگاه می کرد و حدیث نفس می نمود

 احساس  کردم خیلی عذاب وجدان می کشد و هر طوری شده می خواد این عقب ماندگی را جبران کنه

دیگه حتی ،تن صداش عوض شده بود ، روحیه داش منشی ضعیف و عوض این که با سر بالا گرفتن ،    راه بره ، سر به زیر شده بود و مظلوم

 میگفت: آقای دلبریان ،من می تونم این همه عقب موندگی رو جبران کنم؟  واقعاً میشه؟ گفتم : شما الآن اومدی توی جبهه و داری طرف خط میری ، دیگه به گذشتت فکر نکن ، خدا مهربونه ، خیلی بهش امیدواری میدادم .اما او همچنان در حسرت سال های از دست رفته میسوخت و آه می کشید.

بعد از سه چهار ساعت رانندگی به قرارگاه تاکتیکی در پنج کیلومتری خط رسیدیم،  ازبس ماشین بالا و پایین پریده بود دنده های سینه و کمرم درد می کرد و کوفته شده بود

وضو گرفتم و نماز خواندم

مسئول تدارکات گردان ،حاج آقاعزتمند ،مقداری نان و کنسرو غذا آورد تا ناهار بخوریم

حاج اقا که از سنگر بیرون میرفت، گفتم :بی زحمت این راننده رو هم صدا بزنید بیاد ناهار بخوره ،   حاجی رفت و برگشت گفت کجاست ؟ من کسی رو ندیدم!                                                            پا شدم پوتین هام رو نصفه پوشیدم ،یه  چند قدمی اون طرفتر  دیدم با حالت سرپا که  آرنج هاشو روی زانوی پاهاش گذاشته بود، به اطراف و کوه ها نگاه می کرد و اشک می ریخت.....

گفتم: آقای مظفری ، پاشو بیا ناهار، در حالی که اشکاشو با کف دستش پاک می کرد گفت : شما بفرمایید من راحتم

حیفم اومد مانع این نجوای و توسل  درونیش بشم ، چون من خیلی از این صحنه ها رو در طول مدت جبهه از شهدا دیده بودم ، برگشتم به سنگر و به حال خودم غصه خوردم، و از طرفی هم به خودم احسنت گفتم ، به روانکاویم ، به نیرو شناسیم، به خودم گفتم دیدی چه خوب شناختم !

جلیل فرمانده گردان توی خط بود ، بهش خبر دادم من رسیدم

گفت همو نجا بمون گوش به زنگ تا خبرت کنم

یه روز مظفری تعریف میکرد :روز اول که به موتوری معرفی شدم ، خیلی راننده های دیگه هم بودند ، مسئول موتوری گفت: کی حاضره راننده آمبولانس بشه ؟ چون راننده آمبولانس دائم باید توی خط تردد کنه و کار خطرناکیه ،کسی داوطلب نشد! تعجب کردم! مسئول موتوری که رفت ، پاشدم  خطاب به همه گفتم : دمتون گرم ،این رسم مردونگی نیست ! پس به چکار جبهه اومدین ! کی میخواد یه مجروح رو عقب بیاره؟! بعد هم رفتم پیش مسئول موتوری ، گفتم : حاجی ،هر جا میگی من حاضرم برم، و فرداش منو فرستاد پیش شما ، گردان یاسین.

چند روزی گذشت ...

یه روز جلیل بیسیم زد وگفت: اون چندتا بیسیم چی رو بفرست خط ، آقای مظفری رو صدا زدم ، و چون راه بلد نبود حاج آقا عزتمند مسئول تدارکات رو همراهشون کردم .

تویوتا وانتی که از ایلام تا اینجا با هم اومده بودیم ، حالا با رانندش از من جدا شد و با بیسیم چی طرف خط رفت .

غروب دهم تیرماه سال 66 بود ، منو پای بیسیم صدا زدند، گوشی بی سیم رو گرفتم ،

آقای پوستچی بود : تا صدای منو شنید داد  زد : دلبریان ، دلبریان ، ...

سال ها با آقای پوستچی بودم تا حالا اینقدر پریشان و این طور صدا رو  از او نشنیده بودم، باید اتفاق عجیبی افتاده باشد ،یا خط سقوط کرده و بچه ها توی محاصره ... و یا خودش طوری شده ...           خدایا ،چی شده که اینجوری سر و صدا می کنه

گفتم چیه چی شده؟ گفت: دلبریان.... جلیل... جلیل... جلیل...

گفتم: جلیل، چی؟ گفت: جلیل شهید شد، بی فرمانده شدیم ، بی پدر شدیم ، بی برادر شدیم ، ... آسمان به سرم خراب شد ، خدایا بیدارم؟ خواب میبینم؟ جلیل ..... یعنی جلیل شهیدشد؟!!!!! گریه و فریادم بلند شد، وای حسین، وای حسین .جلیل ما رو کشتند

گفتم : دیگه کی؟ گفت : همون راننده  با بی سیم چی ،

تماس قطع شد. ......

خمپاره خورده بود جلو سنگر ،جلیل که دم در سنگر ،با بیسیم صحبت میکرده و گوشی دستش بوده و اون دو نفر راننده و بیسیم چی هم جلو سنگر فرماندهی ایستاده بودند،با همون خمپاره بشهادت میرسند

گوشه سنگر  ناله زدم و اشک ریختم ، جلیل در روح و جانم نهادینه شده بود. هیچگاه به شهادتش فکر نمی کردم، اصلاً باورم نمیشد ،هی با خود می گفتم جلیل ، جلیل شهید شد؟!

اما این واقعیت را باید باور می کردم ... جلیل شهید شده بود و برای همیشه به سفری غیر بازگشت رفته بود...

 

اون راننده داش منش با معرفت، که دیر اومده بود،ولی زود  رفت....                                                    

بیسیم چی( شهیدمحمدرضا ایزدی)و راننده شهیدمظفری ،جلیل ما رو ،در سفر آسمونی همراهی کردند

چند روز بعد وانت بدون راننده را در حالی که شیشه هاش شکسته  و بدنه اش از ترکشها سوراخ سوراخ بود ،بکسل کرده و به عقب می بردند

به وانت چشم دوخته بودم... به صندلی راننده ، به فرمان،به لیور دنده و خاطرات رو مرور میکردم و میسوختم....اما دیگر اون راننده پشت فرمان نبود...

به پستی و پوچی دنیا ،به بیچارگی و عقب ماندگی خودم، به آدمهای خوب اطراف که هنوز نمیشناسم، 

امروز با یادشان زنده ام و به عشق وصالشان نفس میکشم

به امید فردا،که به آنها برسم.....





      

در یک اتوبوس سرود میخوندند،در اتوبوس دیگه چند نفر اون عقب معرکه راه انداخته بودند و در اتوبوسی چند نفر با هم صحبت می کردند و فضای بیرون و حاشیه جاده را هم نظاره گر بودند ، چون خیلیهاشون اولین باربود به جبهه های غرب اعزام میشدند.

فضای حاکم در داخل اتوبوس ها بستگی به اون رهبر گروه داشت که اخلاقش چطور باشه ،بر اون اساس  فضا رو بدست می گرفت و حتی راننده و کمک راننده هم حریفش نمی شدند. چون اونا که می تونستند مخ چهل نفر رزمنده رو بزنند ، خُب، از پس اون دو نفر هم بر می اومدند. اونا اینقدر ماهر بودند که برای اجرای طرح هاشون و راه انداختن فیلم و سریال در اتوبوس ، اول با راننده رفیق می شدند و از در دوستی در می اومدند، آجیلی ، پسته ای ، کمپوتی .... خلاصه اول راننده رو می ساختند و نمک گیرش می کردند،

مدتی بعد هم دیگه هیچکی حریفشون نبود،البته بگم: خودشون رو تحمیل نمی کردند ، ماهرانه جو حاکم رو می شکستند و اوضاع رو بدست می گرفتند، به حدی که ،راننده هم تحت تأثیر قرار می گرفت .بطوری که، اگه همه می خندیدند،او هم می خندید، اگه گریه می کردند ، اوهم گریه می کرد و حتی اگه سینه می زدند، راننده یک دستش به فرمان ماشین، با دست دیگش به سینه می زد.

اینقدر با بچه ها دوست می شد،که زمان خداحافظی یکی یکی شون رو می بوسیدو گریه می کرد و تا جایی که می رفت از آینه ماشین بچه ها رو نظاره می کرد و با چراغ دادن و با استفاده از بوق های ویژه ای که در اتوبوس داشت ، اظهار محبت خودش رو اعلام میکرد.

مثل اینکه به او هم الهام شده بود . از اینها خیلی هاشون شهید خواهند شد .

به قرارگاه لشکر 21 امام رضا علیه السلام در شهر بانه رسیدیم.

بچه ها وسایلشونو  برداشتن و پیاده شدن .

سالن بزرگی بود، همه نماز مغرب و عشا رو خوندن

برادر جلیل، به لحاظ اینکه نیروها به سلامت رسیده بودند و اتفاقی نیفتاده بود اظهار خوشحالی می کرد

جلیل، بچه های گردانش رو ، مثل اعضای خانواده خودش می دونست، هرجا می رفتن ،تا برنمیگشتن خوابش نمی برد،حتی در نیمه های شب که نیروها از ماموریتی برمیگشتند، به پیشواز آنها می رفت

دریک کلام جلیل ،خیلی مرد بود .

بعد از صرف شام که یادم نیست چی خوردیم ،همه گروهان ها جمع شدند و آقا جلیل شروع به صحبت کرد ،همه آماده بودند تا حداقل ساعتی رو پای صحبتهاش بشینن، اما چند دقیقه ای جلیل بیشتر صحبت نکرد،بعد از مقدمه و اظهار تشکر از بچه ها ،ماموریت جدید گردان رو در شهر ماووت عراق توضیح داد و با این جمله حرفش رو تموم کرد:

نکاتی رو که برادر دلبریان قبلا به شما گفته ،دقیقا رعایت کنید.....

تا به حال ندیده بودم ،جلیل اینقدر کم صحبت کنه ،همه مشتاق بودند،که هنوز بشنوند

اما جلیل .......دیگه  ادامه نداد

 همسفران آسمونی جلیل، بو بردند که یک خبرهایی هست ،جلیل دیگه اون جلیل قبلی نیست ،اون قدر مظلوم و سر به زیر شده بود، که تو این چند سال اینجوری او رو ندیده بودند

صبح شد بعد از نماز و خوندن زیارت عاشورا 

نیروهای گروهان یک، با تجهیزات کامل به پد هلیکوپتر در حاشیه شهر بانه منتقل شدندوچون نیروهای خط سریع باید تعویض میشدند،با چند فروند هلیکوپتر در نزدیکی شهر ماووت عراق هلی برن شدند.

آقا جلیل با اولین هلی کوپتر به منطقه رفت و قرار شد، مابقی نیروها از راه زمین اعزام شوند.

بقیه بچه ها با چند دستگاه کمپرسی و من هم با وانت تویوتا و همین راننده ی داش منش به طرف شهر ماووت حرکت کردیم .

از پل سیدالشهدا (علیه السلام) که روی یک رودخانه بزرگ بود رد شدیم و در مسیر جاده ی کوهستانی ادامه ی مسیر دادیم

از دیشب که، به شهر بانه رسیده بودیم ،این راننده،همه چیز رو زیر نظر داشت و مثل تازه وارد ها تمام حرکات و سکنات بچه ها رو به خاطر می سپرد و در چهره اش یک احساس عجیب میدیدم ،وقتی هم که آقاجلیل رو دید همه چیز ،حتی منو هم فراموش کرد  

با خودش گفت: اوه... فرمانده اصلی اینه ! عجب فرمانده ی باحالی ! دمش گرم خیلی با مرامه....

دیدن جلیل اون رو هم به هم ریخت ،تو عمرش اینجور آدمی ندیده بود، اولین دفعه ای بود که جلیل رو می

دید، اما انگار سالها اونو می شناخت

به شوق رسیدن به جلیل در جاده های پر پیچ و خم می راند و جلو می رفت ....  





      

 به کرمانشاه رسیدیم

ایستگاههای صلواتی توقفگاه هایی برای تجدید قوای جسمی و روحی رزمندگان، خسته در راه بود. یکی ازعمده ترین این ایستگاه ها در شهر کرمانشاه ( شاهراه تردد رزمندگان، به : محورهای غرب ، جنوب و جبهه های میانی بود)

اول نماز را بجا آوردیم و بعد صرف نهار   . به قول بچه های،اول سجود  بعداً وجود.

برای کنترل راحت تر اتوبوس ها ، یک اتوبوس را با رنگ مشخص به عنوان جلودار و اتوبوس دیگر را با مشخصاتی معلوم ،برای آخر ستون تعیین کردم و قرار شد بقیه بین این دو حرکت کنند . نه جلو بیافتند و نه عقب.

 به طرف استان کردستان ادامه مسیر دادیم.

نزدیکیهای غروب بود، در حاشیه جاده ،چشمم به مکانی سرسبز با رودخانه ای با صفاو ساحلی پر از سنگریزه افتاد. محل خوبی بود تا نیروها، که ساعت ها در اتوبوس بودند ، آب و هوایی تازه کنند

 گرچه دوست الهی قلبی...، ازاین پیشنهاد من زیاد استقبال نکرد و میگفت: اگر نیروها در این مکان با صفا توقف کنند، معنویتشان کم خواهد شد،

بگذار اتوبوس ها به راه خودشان ادامه دهند

ما خودمان توقفی کوتاه می کنیم !!! به نمایندگی از اونا ازاین هوا بهره خواهیم برد!! بحمدالله ،من آنقدر خودساخته هستم که این فضا تاثیری درمعنویتم نمی گذارد. شما را هم، نمی دانم  .... این آقای راننده معلوم الحال هم که ،فرقی به حالش ندارد.

 چون معنویتی را در ایشان نمیبینم !! طبق معمول زیاد توجهی نکردم . به شوخی گفتم: پس شما مواظب معنویات نیروها باش !

 اتوبوس ها را به حاشیه رودخانه هدایت کردم.

 بچه ها، ریختند پایین و زدند به آب ، هر کدوم یک تفریحی ، یک شوخی و یک طوری خستگی رو در می کردند

شهدا

جست و خیز و خنده های آنها را که دیدم، من هم سرحال شدم، خستگی راه از تنم رفت و خوشحال از تصمیمی که گرفته بودم

 ( جهت اطلاع همینجا بگم ، این امور جانبی جز برنامه های مدون ماموریت نبود، ولی  به لحاظ اهمیتی که به روحیه بچه ها می دادم ، خیلی جاها تصمیماتی می گرفتم و عمل می کردم ، که بحمدالله همه ی آنها در راستای نظر مساعد فرماندهان بود. )

بالاخره ،من خودم ، کم که الکی نبودم ..... این بود که باز دستوری دیگر صادر کردم.

به مسئول تدارکات گفتم : خوردنی ، چی دارین ؟؟ گفت : مقداری کمپوت و بیسکویت.

گفتم : معطل نکن ، سریع بریز بیرون ، تا بچه ها بخورند !ازاینجا بهتر دیگه پیدا نمیشه.  

دوست الهی قلبی گفت : ای بابا ، من میگم ، همین آب و هوا و طبیعت ، معنویت رو کم میکنه ! باز شما       میخوای کمپوت و ... هم بدی بخورن !؟

 آقای دلبریان ، ما پیک نیک و تفریح نیومدیم !؟ اومدیم که بجنگیم ! ، اینجوری که شما برخورد می کنید ،یک نفر از اینها، یک ساعت هم، پشت خاکریز دوام نمیارن !

 ما داریم طرف خط مقدم میریم ! چرا معنویت نیروها رو کم می کنید ؟ جواب شهیدان را چه خواهی داد ؟ می ترسم عذابی که بر تو نازل شود، دامن پاک مرا هم بگیرد!

 شما حتی باید پرده های اتوبوس را هم می کشیدی، تا بچه ها چشمشون به این درختان سرسبز و رودخانه نیفته !! این کار را که نکردی بماند ، همه را آزاد رها کردید، لب رودخانه . همه شوخی ، خنده و آب بازی ....این کار ها از یک رزمنده اسلام بعیده ، و از شما برادر جانباز که مسئول این نیرو ها هستی، اصلاً انتظار نمی رود. شما اجر جانبازیتان را ضایع کردی !!!

به میان نیروها رفتم، تا دلتنگی چند ساعت دوری ازآنها را جبران کنم....

گفتم : بچه ها، من شما رو توی این فضای خوب دنیا آوردم ،قول بدید شما هم در آخرت منو توی بهشت ببرید....همه صلوات...تکبیر...

کمپوتهاوبیسکویتها هم رسید و بچه ها خوردند...

جاتون خالی با این شهدای آینده چه صفایی کردیم.تازه این دنیاش بود. بهشت چه خبره...

من در حال اشک ریختن،میخندیدم....وتظاهر به خوشحالی میکردم،تا بچه ها ،حالشون رو داشته باشن ...اما در دل غوغایی داشتم...

به چهره ی هرکدوم نگاه میکردم،با خودم میگفتم : آیا این شهید میشه ؟! این یکی چی ؟ مجروح...جانباز...اسیر...و...

حالا،بمن حق میدهید؟  تا لحظه ی وصال بیادشون بسوزم...

صدا زدم ...بچه ها ، زیاد وقت نداریم...سریعتر که رفتیم...

اومدم طرف ماشین وانت تویوتا...

راننده،با زیرپوش آفتابه بدست رفته بود لب آب، تا برای رایاتورماشین آب بیاره، دوست الهی که بعد از مدتها یک ضعفی دیده بود با جدیت و اخم گفت : برادر...اینجا منطقه نظامیه ! با زیرپوش راه نرید!                     همونجا، آفتابه رو گذاشت! برگشت جای ماشین و بلوز نظامیش را پوشید

گفتم : ببین چه نیروی خوبی،به محض اینکه فهمید تخلف کرده ،حتی آفتابه را آب نکرد،اول رفت بلوزش رو پوشید،بعد برگشت و آفتابه رو آب کرد و جای ماشین رفت!!  و جالبتر اینکه بدون چون و چرا دستور را اجرا کرد... 

دیگه کارنامه اعمالش پر از نمره ??شده بود ......کارش بیست  بیست بود...

دوست الهی قلبی ...در حال تناول "کمپوت" بود. گفتم : برادر..."معنویت"

سر به آسمان بلند کرد و در حالی که هسته های گیلاس را از دهان پرتاب میکرد...

زیر لب گفت :خدایا، آخرعاقبت مرا  با این دلبریان بخیر کن...   





      

از زمانی که آدم ابوالبشرخلق شد. حق (هابیل) نماد تمام خوبیها.  و باطل (قابیل)نماد تمام بدیها  تا امروز در مقابل هم بودند...و خواهند بود

خوشبحال آنها که راه حق را برگزیدند و بسرعت ،بااطمینان ،وبا نگاه به آخرت جلو میروند وهیچ بازی دنیا آنها را از کسب علم و معرفت و خدمت بمردم برای خدا باز نمیدارد.

خوشبحال آنها که همچون چمران، بریدن زن و بچه از خود را و جدایی آنها را تحمل میکند،اما از مسیر حق منحرف نمیشود

خوشبحال آنها که با تمام امکانات مادی،اما لحظه ای از خدا غافل نمیشوند

وخوشبحال آنها که هر کاری را برای رضای خدا انجام میدهند ،طوری که هیچکس از کارشان نمیفهمد... وتنها بدنبال رضایت خدایند و بس .

سخنرانی، نمیخواهم بکنم، اینها همه حدیث نفس است. آه و حسرتهایی ست، که از دل برمیآید.

امروز با تعدادی از جوانان، که میخواهند خادم الشهدا بشن ، رفتیم،کوهسنگی ."جبل النور گلزار شهدای گمنام"،یکی از همون جوانان دانشجو حرفی زد، مثل پتکی بر سرم خورد و آنقدر احساس عقب ماندگی نسبت به این جوانان کردم ،که حد ندارد.

قبلا هم میدانستم از این جوانان عقب ماندم. اما یکبار دیگر آپدیت شدم....

با ناراحتی و گلمندی گفت : از یک دانشگاهی که چند هزار دانشجو دارد،فقط چند صد نفر سهمیه اعتکاف در نظر گرفتند!  که آنهم  در همان ساعت اول اعلام ثبت نام، تکمیل شد...

چون نتونسته بود ،ثبت نام کنه ،یک جوری تعریف میکرد و ناراحت بود ،مثل آدمهایی که توی معاملات دنیا ضرری میکنندو نق میزنند.       

میخواستم بیشتر بگه،  این بود که ، بهش گفتم : چطور میگن دین داری توی دانشجویان ما کمرنگ شده و از ایجور حرفا.....

آهی کشید،گفت: خودتون بیاین ببینید، برای اعتکاف چقدر مشتاقند .اما برای همشون ظرفیت نیست....وبالاجبار قرعه کشی میکنند!

در کدام دانشگاه دنیا سراغ دارید،دانشجویان آن اینقدر باشکوه معتکف شوند

فدای شما جوونا، که این عمل مستحبی رو و این قبول رنج و گرسنگی و تشنگی رو ،در این روزهای گرم، برای خودسازی و نزدیک شدن بخدا به دلخواه میپذیرید. ای ول به این اراده

کجایند روزه داران.... کجایند سحرخیزان....

 کجایند مردان عابد و پیران پیشانی مهر بسته....

ببینند جوانان و نوجوانانی که محاسن در صورت ندارند،اما چگونه با خدا نجوا میکنند...و به گناه نکرده طلب عفو و بخشش.......

شما جوانان مرا دیوانه ی خود کردید، من به شماها عشق میورزم ،دست شماها را میبوسم،دیدارتان را توفیق میدانم ،شما جای خالی یاران شهیدم را پر کردید

شما را که میبینم ،به یاد بچه های جبهه ،غواصان و تخریب چیان می افتم ، شماها مثل اونا حرف میزنیدو بوی اونا رو میدید....

قدر جوانی را  و بیشتر قدر این روحیات الهی را بدانید و در خود تقویت کرده،با خود و خدا ،عهد ببندید، وفادار بمانید،این روحیات،این اعمال...استمرار داشته باشد

شما پدران و مادران، بیشتر قدر این جوانانتان را بدانید ،که میدانید،آنها را در این مسیرهای نورانی یاور باشید حمایتهای شما تاثیرات ویژه دارد که از دست هیچکس جز شما بر نمی آید،

شما بهترین مربیان جوانان خود هستید.





      

وقتی به کنار ماشین برگشتیم ،راننده هندوانه ای را شکسته  و عقب وانت آماده برای خوردن گذاشته بود.

با دیدن این صحنه، یکی دیگر از صفات خوبش را به دوستم یادآور شده و نمره 20 به صفت سخاوتمندی اش دادم!                                                                                                                                                 

5   -  0   به نفع من.

گفتم : ببین، یک هندوانه شاید ارزشی نداشته باشه ، ولی توی جبهه که ،مثل خانه نیست ،هر چی هر وقت بخوای، باشه! ازاین گذشته ،یک راننده سیار و دائم در حال مأموریت، که این ماشین و امکاناتش حکم یک اتاق و خانه شخصی رو برای او داره ،تنها موجودی خود را، که یک هندوانه بود، در طبق اخلاص گذاشت و برای ما آورد !

کار او خیلی ارزشمند است ! 

به دوست الهی قلبی ....گفتم : اگه تو، جای او، و در شرایط او بودی، این کار را میکردی؟؟؟!!!!!

 من  الکی به کار کسی ارزش نمیدم و ظاهر بین هم نیستم !  اگه کسی در شعار و حرف رگ گردنش رو پاره بکنه ، باید عملش رو ببینم ... نه ادعایش رو !!

{توضیح : البته حرف خوب رو باید از همه پذیرفت ، اما این، دلیل تائید فرد نیست}

دوست الهی قلبی.... ته دلش از این کار راننده بدش نیامد . چون برایش داشت ملموس میشد !!! آمد جلو تا از نعمات الهی تناول کنه .

 گفتم : به قاچهای هندوانه خوب نگاه کن .....

گفت : دارم میبینم ،هندوانه ی رسیده و خوبیست ،  منظورم را نفهمید !  توی دلم گفتم : چقدر .............

گفتم : نگاه کن ، یک هندوانه کامله ، هیچی ازش کم نشده !! یعنی اینکه راننده لب نزده و نخورده !!  عَجب آدم باهالیه !!

برگشتم بهش نگاه کردم، با فاصله از ما ،مشغولیتی داشت .  گریه ام گرفت ، به بزرگی روحش غبطه خوردم ....گرچه او را در همان نگاه اول شناخته بودم، اما هر چه میگذشت خوبیهایش را بیشتر لمس میکردم و به خودم میگفتم :  عجب نیرویی ، مال  خود خودمه !  اصلا جبهه هم که نباشه، جنگ هم که تموم شه، من اینو تا آخر عمر میخوامش، دیوونش شده بودم......

ولی حیف که نمیدونستم دیگه این دیدارها  تکرار نمیشه ! و روزگارانی خواهد رسید، 23سال بعد بنشینم و از او  بگم ، الان دارم با اشک و آه این مطالب رو تایپ میکنم  و مطمئنم او به من نظر داره....

نمره 20 کم بود ،یک نمره 22به این مرام بسیار خوبش دادم.

نتیجه شد  6 – 0    به نفع من

به لحاظ اینکه ما از مسئولین گردان بودیم ،رعایت میکرد وشاید احساس میکرد مزاحم صحبتهای ماست! شانه به شانه ما نبود! گرچه من هم دوست داشتم کنار ما باشه، گفتم لابد اینجوری راحت تره! ولی حالم گرفته بود، از اینکه اون جوری که دلم میخواست نمیتونستم باهاش برخورد کنم

صداش زدم ، با همون حالت داش منشی با متانت و ادب جلو اومد ،

گفتم : چرا زحمت کشیدی ، میوه خودت رو شکستی ! حالا چرا خودت نخوردی.... ؟

 خُب ، گفتم با هم بخوریم !  به حرفش فکر میکردم و نگاهم رو ازش برنداشتم.....

یکی از کوچکترین قاچهای هندوانه رو  برداشت و در حالی که باز از ما فاصله گرفت ،  در کناری تنهایی مشغول خوردن شد...

هندوانه

ادامه دارد...





      
<      1   2   3   4   5   >>   >


پیامهای عمومی ارسال شده

+ آگهی مناقصه فروش از سوی سازمان انرژی اتمی : سانترفیوژ دانه ای 20 هزار تومان به عنوان آهن قرازه عایدات این فروش در تامین گوشت و مرغ و پنیر به عنوان اولین شیرینی از سوی دولت تدبیر و امید هزینه خواهد شد امضاء شیخ حسن کلید ساز



+ عازم سفر حج ام و محتام حلالیت شما...



+ قابل توجه کاندیداتورهای محترم مجلس نهم / فرازی از وصیت شهید......



+ تعداد کشتگان سپاه عمرسعد



+ فلاکت سیاسی



+ تصاویر زننده از زنان خیابانی در تهران



+ درد و دل بنی فاطمه در شب شهادت امام جواد با دانشجویان



+ http://www.swar.ir/



+ خدایی خدا غریبه



+ فواید نماز شب